تبلیغات
حاصل عمر - نگرانی و ناراحتی(1)
 
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : سیاوش سه نقطه
به نام خدا


سلام


چند وقتیه که فکرم مشغوله. این متن را در حالی می نویسم که باید پایان نامه کذایی خودم رو تا فردا تحویل بدم و هنوز محتویات یک فصل باقی مانده است. ولی نیاز دارم که بنویسم چون باید چیز هایی که ذهنم رو مشغول می کنند رو بریزم بیرون.


دیروز در بحثی نه چندان جالب بین خودم و پدرم، کمی رک تر صحبت کردم و کمی از تفکرات پدر نسبت به من و بالعکس گفته شد. اولین بار بود که من عقاید پدرم رو به چالش کشیدم و شاید این عقده چند ساله که از آن زجر می کشیدم تا حد زیادی گشاده شد.
واقعیت اینه که بحث اصلی من و پدرم سر یک موجودی به نام "تجربه" بود. نمیدونم چرا پدرم طوری که فکر میکنه، فکر می کنه و انتظار از من که تجربیات ایشون رو به چالش نکشونم. قبول، پدرم 32 سال از من بزرگتر هستش و تجربیاتش از من خیلی بیشتر ولی این هیچ دلیل نمیشه که تجربیاتش درست باشه و من قبول بکنم. هر فردی توی زندگی بک  هدف داره و این هدف باعث میشه که افراد برداشت مختلفی از اون چیزی که تجربه میکنند داشته باشند.

من توی زندگی هدفم این نیست که فرد مطرحی بشم مخصوصا پیش افراد خارجی. من تلاشم رو می کنم، قدم هم بر می دارم، دوست هم میشم، کار هم می کنم، شریک هم میشم ولی این هدف من نیست. این همه در کنار هدف اصلی من هستش. هدف من بندگی هستش. مفهومی که قبلا اسما با اون آشنا بودم ولی الان دارم کم کم وججدان می کنم.
من نمی خوام کسی باشم که عقایدش رو با محیط تطبیق بده. این کار هیچ شرفی برای من نمیآره حتی اگر بوسیله اون به جایی برسم. آخه من قرار نیست که به موجودی غیر از خدا جواب پس بدم، پس چرا باید یندگی کسی غیر از اون ورو بکنم. خیلی ها ممکنه فکر بکنند که اینا همش حرفه و تو هنوز چیزی رو ندیدی. ممنون از نظراتشون ولی من هم باید بگم که من توی زندگی توی سن 20 سالگی به یک پوچی رسیدم. پوچی در ارتباط با اهدافم توی زندگی اینکه خدای من کسی هستش و قرار هست چی کار بکنم. یک پوچی مرتبط با درس خواندنم، یک پوچی مرتبط با زندگی کردنم. این پوچی من رو کشت ولی حقیقت جویی، من رو دوباره زنده کرد. اینکه دنبال یک چیزی بگردم که زندگی رو معنا دار بکنه. جواب این سوال رو بدم که چرا اینجا هستم  و چی کار باید بکنم.

پدرم میگه که تو با رفتار هات به انزوا کشانده میشی. کار های تو باعث میشه که تو طرد بشی. پدرم نمی خواد قبول بکنه که طرد شدن من توی زندگی، همین زندگی که قرار هست فردا بمیرم ، چه تاثیری خواهد داشت. اینکه من زندگی بکنم برای آخرت و اینکه زندگی بکنم برای دنیا ، این طرد شدن را تفسیر  و برای من معنی می کنه. طرد شدن به خاطر اعتقاد چیز بدی نیست. به دید من چیزی جز امتحان نیست. من هر لحظه دارم امتحان میشم.

پدرم گفتند که اگر با این عقاید( که منظورشون اینه که در روابط اجتماعی بعضی محدودیت هارو رعایت می کنم) برم خارج از کشور ممکن هست از دانشگاه من رو بیرون بندازند. مهمه؟ واقعا مهمه که  من رو از توی یک دانشگاه بندازند بیرون؟ بندازند بیرون یک کار دیگه می کنم. فردا قراره بمیرم. نه این دانشگاه برای من می مونه  و نه چیز دیگه. حالا این دانشگاه نشد، میرم یک کار دیگه می کنم. میرم کار می کنم اصلا! چا باید فکر بکنم که محدود میشم؟!

پدرم از تجربیاتش میشگه که من وقتی در سن 17 سالگی( سنی که به نظرم که عقاید یک فرد شکل نگرفته) و از مدرسه علوی ( که اصلا دلیل نمیشه که کسی عقیده اش قوی باشه) رفتم آمریکا، 5 سال اول عقایدم من رو دچار مشکل کردند. ببخشید ولی دچار مشکل کرده باشند شما باید ازونها دست بکشید؟ اصلا فلسفه عقیده داشتم مگه این نیست که یه چیزی رو قبول کردی ؟ چرا باید به خاطر یک چیز دیگه اون رو فراموش بکنی؟

تازه! افراد مختلف ظرفیت دارند. مثلا دست دادن خانم و آقا ( که الآن یکی از دغدغه های اصلی پدر من محسوب میشه)  برای بعضی افراد قابل قبول هست و برای بعضی قابل قبول نیست. بعضی ها انتظار دارند در روابطشون. یک سری انتظارات حد اقل. من باید تا جایی که عقایدم میگذاره این روابط حد اقلی رو رعایت کنم. و حتما هم باید معذرت خواهی بکنم که به خاطر عقایدم نمی تونم این کار و اون کار رو بکنم. این رفتار من خواهد بود و اگر افراد بخواهند به این رفتار من احترام می گذارند و می پذیرند.

می دونم که من اشتباه فکر نمی کنم. از دید انسانی هم اگر نگاه بکنیم، شرافت من به اینه که به چیزی که باور دارم عمل کنم، نه خلاف آن.

حالا جالبه بدونید بحث های فوق از صحبت ازدواج شاخه گرفت. همیشه اینطوری میشه.نمی دونم چرا...

آخر بحث کردن با پدرم ناراحت میشم چرا که از حرف پدرم ناراحت میشم که میگه که چون تو تجربیات من رو قبول نداری، من رو هم قوبل نداری. من گفتم که اگر من بخواهم بدون فکر و تعقل حرف های شما رو قبول بکنم که دیگه آدم نیستم!!!!
باور کنید که پدرم رو دوست دارم. وقتی که از خونه پا می ذاره بیرون تا موقعی که بر می گرده، من نگرانش هستم. نه نگرانی وسوسه انگیز بلکه نگرانی که از سر محبت. محبتی که فرزند می تونه به پدرش داشته باشه. با وجود تندی هایی که به من می کنه  ، با وجود بعضی تهمت هایی که به من می زنه، با وجود همه چیز ، دوستش دارم  چون یک عمر بهش مدیونم. یک دنیا بهش مدیونم. همه چیزم رو بهش مدیونم.

به خاطر این اختلافات فکری، من هم متحیر هستم. اینکه جایی که من و خانواده ام باید تصمیم بگیریم، چطوری خواهد شد. جایی خانواده ام باید کنارم باشند، کجا خواهند بود.

این موضوع اول نگرانی و ناراحتی من ...
----------------------------------------------------------******************-----------------------------------------

موضوع بعدی رو هم می ذارم برای بعد....

والسلام




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 22 فروردین 1396 15:29
I am really thankful to the owner of this site
who has shared this impressive post at at this place.
دوشنبه 27 شهریور 1391 18:47
این را هم باید اضافه کنم که:

خداوند به حضرت داود وحی كرد كه هر كس برای كارش به دیگری پناه نبرد و به من پناه آورد،به

بهترین وجه ممكن از او چاره جویی می كنم حتی اگر اسمان ها و زمین و هرچه در آن هاست علیه او توطئه

كنند.....
دوشنبه 27 شهریور 1391 18:44
به نام خدا
سلام
اولا شما باید بسیار زیرکانه برخورد کنید با پدر بزرگوارتون ... باید راه بهتری برای ارتباط با او بیابید هرچند من شرایطتون را کامل نمی دونم... اما گاهی برخی مهارتهای فردی در ارتباطات و حتی در صحبت کردن شما را از خیلی مشکلات دور می کنه ... حتی با یک روانشناس حاذق صحبت کنید با یک مشاور مذهبی زیرک... و تا می تونید برای بهتر کردن شرایط و روابط با توکل بر خدا تلاش کنید...نوع کنار آمدن شما با مسئله لزوما نباید تهاجمی باشه ...
و اینکه شیعه ی مهدی (عج)
نماز شب معجزه می کنه ... خواهش می کنم خالصانه و با فروتنی کامل در نیمه های شب بیدار شید و به مناجات با خدا بپردازید و مشکلتون را ""با خدا"" مطرح کنید...
او بسیار شنونده است...
مطمئن باشید آنچنان در کارتون چاره می کنه که خودتون متحیر می مونید...
چنان آرامشی بر شما حاکم میشه که باور کردنی نیست...و این موارد هرگز شما را به تلاطم در نمی آره...و راه را خودش بهتون نشون می ده...

جمع این دو پیشنهاد اینه که خودتون اراده کنین و تلاش کنین و بعد از خدا برکت و راهنمایی بخواین...

در ضمن ناراحت میشم ازتون اگه منو سر سجاده نماز شب دعا نکنین...


سیاوش سه نقطهسلام

خیلی خیلی ممنون از رهنمایی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


حاصل عمر
زندگی را بهتر بفهمیم
درباره وبلاگ

من یکی هستم مثل افراد دیگر جامعه. تلاش می کنم که دنیایی که زندگی می کنیم رو بهتر بفهمم. اصول اعتقادی ام رو بهتر بفهمم. و در این مسیر لذت ببرم.

مدیر وبلاگ : سیاوش سه نقطه
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :