تبلیغات
حاصل عمر - سفرنامه (2)
 
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سیاوش سه نقطه
به نام خدا


وقتی پام رو از فرودگاه بیرون گذاشتم ، هوای مرطوب سنگاپور رو بعد از 7 سال استنشاق کردم. فراموش کرده بودم که چه حالی داشت. یک ذره نفس تنگی عود کرد ولی عادت کردم. 

از آنجایی که باید انتخاب می کردم که به کجا برم، بر اساس وعده هایی که پیش از سفر داده بودم، دایی کوچکتر را انتخاب کردم. همچنین تمایل داشتم  عروس تازه خانواده رو ببینم. ( البته بعدا فهمیدم که کار اشتباهی کردم و باید به خانه دایی بزرگتر می رفتم . هر چه باشد احترام بزرگتر ها واجب است).

دایی کوچک من تقریبا 18 سال با من اختلاف سنی دارد ولی خب، شاید به دلیل کوچکی سن و شرایط زندگی، کمی شنگول تر از  دایی  های دیگه ست. سوار ماشینش شدیم ( که پورشه بود D:) و به جای رفتن به خانه ، به رستوران خانوادگی رفتم.  رستوران مذکور 5 یا 6 سال پیش در یکی از مناطق شلوغ سنگاپور ( پر از مراکز عیش و نوش و رستوران و ...) باز شده بود. رستورانی ایرانی با انواع غذا ها که بعضی از آنها از غذایی هایی که در ایران درست میشند چندین برابر  بهتر هستش.

یادم رفت بگم . شاید هوای بیرون سنگاپور خیلی مرطوب و گرم باشه ولی داخل تمام ماشین ها و مغازه ها خیلی خیلی خنک هستش. 

رفتیم رستوران رو دیدیم و بسیار نشاط رفت. بعد از اینکه این رستوران رو باز کردند، دکه های کوچکتری را نیز به منظور فروش شاورما( یا همان کباب ترکی ) نیز برای گشترش کار غذا نیز باز کردند. تعداد این رستوران ها در سطح سنگاپور 3 عدد هست که یکی از آنها روبروی رستوران اصلی است.  از آنجایی که تمایلی به غذا نداشتم و بیشتر تمایل به خواب داشتم ، به خوردن یک کباب ترکی اکتفا کردم. لذتی که در خوردن این کباب ترکی بود، در خوردن هیچ کباب ترکی دیگر  تجربه نکرده بودم ؛ خوشمزگی نون ، ادویه ها و مخالفات داخل ، گوشت نرم و لذیذ و همه و همه باعث شدند که من به ملکوت اعلیِ‌ی خوشمزگی غذا  برسم و دوباره باز گردم. 

بعد از نشستن در رستوران، رفتیم به سمت خانه. از آنجایی که نو عروس خانه نبودند، دایی جان مجبور شدند که دنبالشان بروند.  من هم منتظر این دو دم در خانه ایستاده بودم. سیستم خانه بسیار جالب بود ؛ خانه ای با 18 طبقه در نزدیکی یکی از پر رفت و آمد ترین و تجاری ترین  خیابان های سنگاپور. برای دسترسی به هر طبقه ، هر فرد کارتی داشت و بعد از نشان دادن کار تنها دکمه طبقه مربوطه فعال میشد. در نتیجه هیچ همسایه ای و هیچ دزدی نمی توانست بدن داشتن کار به طبقه شدما برسد. 

بالاخره بعد از اندکی زن دایی تازه مان را دیدم. خانمی با اندامی نحیف و چهره ای آسیایی.  قدی نسبتا کوتاه همانند دیگر مردم آسیایی. زن دایی بنده اهل کامبودج هست؛ کشوری واقع در  جنوب شرقی آسیا و در همسایگی تایلند و لائوس. در روز های بعدی فهمیدم که این خانم چقدر آدم محترم ، صبور ، با ادب و مهمان‌نواز  هستش. 

دو روز و 3 شب خونه ی این دایی بودم. یعنی شب دو شنبه و  روز های 3 شنبه و چهارشنبه. خانه ای بود نسبتا بزرگ. دارای 3 خواب که هر کدام برای خود مستر حساب می شدند ( چرا که همه برای خود دستشویی داشتند!).  خانه دکور زیادی نداشت و خیلی ساده چیده شده بود. روی دیوار های پذیرایی ، نقاشی هایی با سبک های مختلف آویزان بود که من از خیلی های آنها هیچ سر در نمی آوردم.

اولین شب خیلی حس و حال عجیبی داشت. بعد از 7 سال آمدن به کشور غریبه و دارای فرهنگی عجیب ، ذهن آدم مشغول میشه دیگه ! از همه جالب تر فکر اینکه من بعد از تقریبا 8 ساعت پرواز ، رسیدم به یک جای دیگه دنیا که از نظر آب و هوایی با ایران فرق می کنه و  سبز تر و هوای مرطوبی داره. 



-----------------------------

بعد از  رفتن به رختخواب ، در فکر این بودم که فردا  در ملاقات با استادم، چه چیز هایی اتفاق می افتد و من باید چه چیز هایی بگم. بعد از 8 سال، انگلیسی صحبت کردن کار ساده ای نیست!!!!! ولی می دونستم که یک جوری از پسش بر میام. 

روز بعد حول و حوش  ساعت 8 صبح بیدار شدم ! یعنی ساعت 4 صبح تهران ! خوابم حسابی به دلیل بی خوابی توی هواپیما به هم ریخته بود.  بعد از صبحانه خوبی که زن‌دایی تازه درست کرد، تنهایی به سمت مغازه فرش دایی ها حرکت کردم. این رو هم فراموش کردم بگم، قبل از اینکه دایی های محترم رستوران در سنگاپور باز کنند، کار تجارت فرش می کردند. هنوز هم می کنند. 

شاید بپرسید که چطوری تونستم تنهایی راهم رو پیدا کنم!؟؟! خب ، آخرین باری که رفته بودم، 17 سالم بود . به همین خاطر تمام جای هایی که در این سن به تنهایی می رفتم، یادم مانده بود. 

پیاده رفتم به مغاره( تقریبا 10 دقیقه راه)  و خاطرات نوجوانی رو مرور کردم.....

بقیه سفر نامه برای بعد...





نوع مطلب :
برچسب ها : سفرنامه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 مرداد 1396 06:23
Howdy I am so grateful I found your webpage, I really found you by error, while I was browsing on Askjeeve for something
else, Anyhow I am here now and would just like to say cheers for a
tremendous post and a all round exciting blog (I also love
the theme/design), I don’t have time to go through it all at the moment but I have bookmarked it and also added your
RSS feeds, so when I have time I will be back to read a lot more,
Please do keep up the excellent work.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:01
Howdy would you mind sharing which blog platform you're working with?
I'm planning to start my own blog soon but I'm having a difficult time making a decision between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.
The reason I ask is because your design and style
seems different then most blogs and I'm looking for something completely unique.
P.S Sorry for being off-topic but I had to ask!
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 19:30
سلام :)

خیلی خوب نوشتین:) متنایی که به تصور خواننده کمک می کننو دوس دارم.
NUS دانشگاه خیلی خوبیه و شما هم یه دانشجوی خیلی خوب. امیدواروم دفه های بعدی که میام وبلاگتونو میبینم کلی توصیفای خوب از خبرای خوبتر باشه.

با آرزوی موفقیت:)
سیاوش سه نقطه
سلام

نظر لطفتون هست.

هنوز قبولی قطعی معلوم نیست. ولی امیدوارم که خوب بشه.

موفق باشید
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 14:28
به امید موفقیت شما
سیاوش سه نقطهبا تشکر از شما و آرزوی موفقیت برا شما
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 20:08
سیستم ساختمون داییتون اصلا مناسب نیست. از طرف من بهشون بگید تخلیه کتند. یعنی چی؟
هزار تا عیب داره. شما مهمون داشته باشی باید چه کار کنی؟کارتو براش بندازی پایین :)؟اگه خواستی بری خونه همسایه باید پایین با هم قرار بذارین؟اگه خدایی نکرده آتیش سوزی شد باید چه کرد به نظرتون؟
بعدشم یه دور نوشته هاتون رو نگاه کنید . بابا خیلی غلط املایی دارید. گرچه ذهن هوشمند ما متوجه نمی شه زیاد ولی خوب نیست دیده ...
حاشیه پردازی هم لذتی داره ها :)؟
سیاوش سه نقطهسلام

ممنون از نظر ...سعی می کنم رعایت کنم!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 06:24
عالی :)
سیاوش سه نقطه
نظر لطف شماست
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 06:10
عالی بود.
سیاوش سه نقطهسه نقطه
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 02:02
سلام
:دی چه با حال:)
نمی دونم چرا ولی اصلا از واژه لذیذ در مورد غذا خوشم نمیاد خصوصا اینکه گوشت داشته باشه:(... یادمه یک بار با دخترخاله هام و دختر داییم رفتیم رستوران و غذای گیاهی هم نداشت یا حداقل خورشتی:( و من تنها یک نوشیدنی خوردم و بهشون نگاه کردم و دخترداییم گفت بعدا با کس دیگه نیای رستوران بگه بخور بگی نمی خورم:دی برید کافی شاپ:دی
گرچه بعدا بخاطر دوستم این عادتو شکستم و یکبار باهاش رفتم و غذای گوشتی سفارش دادم:دی
ولی نوش جان:) غذا خوب بوده شایدم چرب:)) چون آقایون غذای چرب دوست دارن اکثرا:)
چه خونه خفنی:)
آخــــی می تونم حدس بزنم چه عروس نازی بوده... تبریک... این صبور بودن و ادب و احترام ویژگی بیشتر شرقی هاست.
خیلی جالب بود ولی سال با هم جور در نمیادها! 17 سالتون بوده رفتید 8 سال گذشته بیشتر از سنتون می شه که...
ولی چقدر حس خوبیه آدم بلد باشه جایی غیر کشورشو یا حتی شهرشو:) تازه تنهایی که خیلی کیف می ده حس استقلال و....


سیاوش سه نقطهسلام

سال رو درست کردم

ممنون از نظر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


حاصل عمر
زندگی را بهتر بفهمیم
درباره وبلاگ

من یکی هستم مثل افراد دیگر جامعه. تلاش می کنم که دنیایی که زندگی می کنیم رو بهتر بفهمم. اصول اعتقادی ام رو بهتر بفهمم. و در این مسیر لذت ببرم.

مدیر وبلاگ : سیاوش سه نقطه
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :