تبلیغات
حاصل عمر - شروع ...
 
سه شنبه 21 دی 1389 :: نویسنده : سیاوش سه نقطه

به نام خدا

 

سلام

 

داشتم فلاشم رو نگاه می کردم و داخلش بعضی از فابل های مربوط به 5 سال پیش ( ترم اول دانشگاه) رو پیدا کردم: گزارش های مربوط به آزمایشگاه فیزیولوژی ، تحقیق درس فارسی ، تحقیق درس زیست شناسی و...

یک دفعه ذهنم رفت سراغ اینکه من ، با هر کس کی آشنا شدم؟ یعنی چه شد که با فردی آشنا شدم و یا اینکه شماره تلفنی بین هم رد و بدل کردیم.

برای اینکه نام افراد محفوظ باشه...داستان هاش رو فقط میگم :

1- درس زیست شناسی بود ، من می خواستم در مورد موضوع تکامل ارائه ای تهیه کنم. از استاد این رو پرسیدم و ایشون گفتند که 2 نفر دیگه هم قصد دارند این موضوع رو انتخاب و کار کنند ، شما با این دو نفر هماهنگ کن.

اینجا بود که مکاتبه من با دو نفر از دوستانم شروع شد و آغاز دوستی...

2-یه روز یکی اومد و در مورد انکه پسران و دختران بیوالکتریک با هم خوب نیستند و یکی شکایت کرده ، با من صحبت کرد. اون فرد شاکی ، در سایت بود و من وی را صدا کردم. در این رابطه با ایشون صحبت کردم و قرار گذاشتیم در این مورد تحقیق کنیم . و اینجا بود که یک دوستی دیگه شروع شد. یادمه که کی شمارمو بهش دادم . و کی اولین بار بهم زنگ زد!

3-یا خودم یا یکی دیگه رفته بود سراغ یکی از سال پایینی ها و در مورد درس فیزیک2 داشت بحث می کرد. درمورد یکی از مسائلی که کمی مشکل بود و ترفند خاصی داشت. این سال پایینی پر مدعا ، با من وارد بحث شد و من شمارمو باهاش رد و بدل کردم.  و اون بود یه شروع دوستی.

4-اردوی پیش دانشگاهی بود . رفته بودیم اردوگاه شهید باهنر توی نیاوران . اولین دوست دانشگاهی من فردی بود که به نظرم قیافه اش از بقیه کمی بهتر و همچین دلچسب تر بود !! در مورد ویژگی های دیگه این فرد صحبت نمی کنم چرا که شخصیتش تابلو میشه ...و این بود شروع یک دوستی

5-شب معارفه توی اردو هیچ موقع یادم نمیره . به طور پنهانی(!) توی فضایی در اردوگاه جمع شدیم و هر کس قیام می کرد(!) و نام خودش رو با سال تولد و رتبه ورودی می گفت. یادم میاد که من ( که خجالتی تر از آلآنم بودم) داشتم با برگ های کنار درخت ها بازی می کردم که این بازی کردنم باعث شد یکی از خانم های که مقابلم نشسته بود، بترسند. ( یادم نیست این کی بود فقط حدس هایی توی ذهنم دارم)

6- با دوستان دنبال یک شایعه بودیم: فردی که سنش از مال خیلی بیشتر بو و با ما قبول شده بود . فردی ریشو با قیافه سن بالا دیدیم که با ما به کلاس میاد و حدس زدیم این طرف ، همونی باشه که دنبالش می گردیم. من با کمال جسارت ازش پرسیدم و فهمیدم که نه بابا ! این پسره همسن ماست و قیافه اش اینطور می زنه ! و این بود شرع یک دوستی .

 

 

 

یادش بخیر ...





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره، دلنوشته،
لینک های مرتبط :


شنبه 1 مهر 1396 12:28
I used to be suggested this web site through my cousin. I am no
longer sure whether this submit is written by him as nobody else realize such specified approximately my difficulty.
You're wonderful! Thank you!
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:04
Good post. I learn something new and challenging on websites I stumbleupon everyday.
It will always be helpful to read through articles
from other authors and practice a little something from other websites.
سه شنبه 6 تیر 1396 23:41
Wonderful blog! I found it while surfing around on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get
there! Appreciate it
دوشنبه 1 خرداد 1396 08:04
I do not even know how I ended up here, but I thought this
post was good. I don't know who you are but certainly you are going
to a famous blogger if you are not already ;) Cheers!
چهارشنبه 30 فروردین 1396 15:48
I must thank you for the efforts you've put in writing this
website. I'm hoping to view the same high-grade content
by you later on as well. In truth, your creative writing abilities has motivated me to get my own blog now ;)
یکشنبه 26 دی 1389 06:21
یادش بخیر
من اولین بار سیاوش رو روز ثبت نام توی راهرو بود دیدم و باهاش حرف زدم. قبلا یه بار بهت گفتم ولی گفتی یادم نیست
با اکثر بچه ها هم برای گرفتن سمینار فیزیولوژی شون آشنا تر شدم
هی... جوونی
یادم نمی اد بین بچه ها کسی ریش داشته باشه و سن وسالش زیاد دیده بشه، کی رو می گه؟ اسم ها رو هم بنویس.
سیاوش سه نقطهشهاب ...یادت نمی آد ؟
پنجشنبه 23 دی 1389 04:52
خوب یادتونه ها!
من که هرچی فک کردم یادم نیومد کی، کجا، چطوری؟!
اون تکامل یکم آشنا میزنه فقط! :)
سیاوش سه نقطهخیلی خاطرات توی ذهنم هست ! فرصت کنم می نویسم
یکی از اون تکاملی ها شمائید!
چهارشنبه 22 دی 1389 21:38
سلام

چرا ترسیده اون خانم؟ چون بابرگ بازی می کردید؟
من که دوست ندارم خاطراتم برام مرور بشه که کی آشنا شدم و با کی. شاید یکی از دلایلش این باشه که من خیلی از همکلاسی هام نمی دونم تقریبا از وقتی دانشگاه رفتم یه کار دیگه هم کنارش داشتم برای همین با کسی دوست نشدم یا انقدر کم هستند که به اندازه انگشتان یک دست هم نیست.
سیاوش سه نقطهسلام

ترسید چون فکر کردند جانوری چیزی هستند
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


حاصل عمر
زندگی را بهتر بفهمیم
درباره وبلاگ

من یکی هستم مثل افراد دیگر جامعه. تلاش می کنم که دنیایی که زندگی می کنیم رو بهتر بفهمم. اصول اعتقادی ام رو بهتر بفهمم. و در این مسیر لذت ببرم.

مدیر وبلاگ : سیاوش سه نقطه
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :